خرید بک لینک
دیروز داشتم فیلم تولد ۱۹ سالگیمو میدیدم و الان در آستانه ۲۱ سالگیم.چیزی ک جالب بود برام این بود که انگار داشتم فیلم تولد یکی دیگه رو میدیدم.حرف زدنم، خنده هام، قیافم همه چیز برام غریبه بود. یا شایدم حس کردم من واقعی اونم ک توی ویدیوعه و کسی که داره نگاهش میکنه غریبست. خیلی غریبه.چت ها و صحبت کردن اون موقع ها رو که می خونم دهنم باز می مونه، من انقدر ادمی بودم ک محبت کلامی میکرد؟ من انقدر مهربون بودم و الان زورم میاد به کسی یه عزیزم بگم؟چرا خنده هام رنگ داشت انگار اونموقع؟از بچگیم یادمه چندوقت یکبار این احساس بهم دست میداد ک من من نیستم و از دور دارم خودمو نگاه می کنم.این بار من از دور داشتم خودمو و من ۱۹ ساله توی ویدیو رو نگاه می کردم.یه بعد جدید بود.از الان خودم بدم میاد خیلی. صبح تاااا شب کار می کنم و تنها تفریحم اینه که بخوابم. تنها حرفیم ک از بقیه میشنوم اینه که تو چقدر کار می کنی پیدات نمی کنیم. امشب جزو معدود شب هایی بود که تا ساعت ۱۱، ۱۲ شب پای ادیت نبودم و رسما داشتم خل میشدمیه لحظه تصمیم گرفتم موهامو روشن کنمبعد تصمیم گرفتم یه تتوی جدید بگیرمبعد تصمیم گرفتم موهامو مشکی کنمو بعد تصمیم گرفتم ابروهامو رنگ کنمبعد پاشدم دور خودم چرخیدم و اخر یک ساعت رفتم بیرون و برگشتم!چرا اینجوری بودم؟ چون بیکار بودم و کارامو کرده بودم و واااقعا داشتم خل میشدم.این تصویر برای نیلوفر ۱۹ ساله قطعا خیلی عجیبه، کار مورد علاقه نیلوفر اونموقع ها هیچکار نکردن بود.الان نمیتونه دو دقیقه بشینه رو باسنش.ادمای دورم بویی از حرف و ارتباط عمیق نبردن، همه یا دنبال شوخی خنده ان یا خیلی جدی ان و سگ اخلاق.دلم یه صحبت طولاااانی عمیییق میخواست که اومدم اینجا. اول سعی کردم برم توییتر ولی خوشم نمیاد مالی نیست.وا

برچسب: نویسنده: آتنا حسنی تاريخ: شنبه 23 تير 1403 ساعت: 20:40

صفحه بندی